تبليغاتX
نماینده فعال شاپ تو ایران دات کام
عکس . فیلم . جوک . استقلالی . پرسپولیسی . داستان . فروشگاه ارزان سرا

 

سری عکس از زیبا ترین برج آسیا

Деловой комплекс "Федерация" (2 фото) 3

برای دیدن سری کامل عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط > حامد حبیبی <  | 

 

سری جدید عکس های متال و ترسناک و جالب

Уродцы (32 фото) 14

برای دیدن سری کامل عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط > حامد حبیبی <  | 

 

سری عکس های جالب از خمیازه کشیدن کودکان (۳۶ عکس)

Детишки зевают (20 фото) 9

برای دیدن سری کامل عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط > حامد حبیبی <  | 

 

سری ۲۵ عددی از بهترین ماشین های ۲۰۰۷

Премьеры автосалонов 2007 года (27 фото) 18

برای دیدن سری کامل عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط > حامد حبیبی <  | 

 

سری عکسهای یک تصادف واقعی

Антипробка (3 фото) 3

برای دیدن ادامه عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط > حامد حبیبی <  | 

 

سری عکسهای جالب و دیدنی ۳۵ عکس

Прикольная фотоподборка (58 фото) 22

برای دیدن سری کامل عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط > حامد حبیبی <  | 

 

سری عکس های جالب از متال ترین ماشین دنیا

Тачку на прокачку! (6 фото) 4

برای دیدن سری کامل عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط > حامد حبیبی <  | 

 

سری عکس های جالب از بزرگترین آبشار دوقلو جهان واقع در برزیل

Ниагарский водопад

برای دیدن سری کامل عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط > حامد حبیبی <  | 

 

سری جدید عکس های آنجلینا جولی

 

فان2ایران . مرکز فان و تفریح و سرگرمی ایرانیان

برای دیدن سری کامل عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط > حامد حبیبی <  | 

 

یک داستان واقعی و تاثف بر انگیز از یک شخصیت نفرت انگیز

این یه داستان واقعیه که میخوام برای شما تعریف کنم برای یکی از دوستانم به نام علی رخ داده دوست دارم که شما هم بخونین
همین الان علی داره برای من تعریف میکنه و من هم تایپ میکنم و برای شما ارسال کنم
خوب تا اخرش بخونین نظر دادن به گردن خودتون هر جور که دوست دارین نتیجه بگیرین فقط خدا رو موقع نظر دادن فراموش نکنین و طرف حق رو بگیرین

داستان از زبان علی


 دی ماه سال ۱۳۸۱
امیدوارم که هیچ وقت برای شما همچین اتفاقی بدی رخ نده که شما یکی از عزیزان خود رو از دست بدین سال یکی از عزیزام بود مثل همیشه زود تر از همه رفته بودم سر قبر نشسته بودم و بهش فکر میکردم چند نفر دیگه وارد شدن و اومدن روی قبر کناری نشستن
من چند ساعتی بود که اونجا بودم همین بلند شدم یه دختر اومد به طرفم و به من گفت بفرمایید من یه خرما برداشتم گفتم فاتحه رو همین جا برای یارو بخونم برم توی حال خودم بودم که یه صدای خیلی ضعیف در گوش من گفت زود باش دیگه داره دیر میشه سریع برگشتم دیدم همون دختره بودکه به من خرما تعارف کرد خیلی تعجب کردم اومدم پایین و پشت چند تا درخت نشسته بودم وبه اون عزیز و خاطره هاش فکر میکردم دیدم دوباره اومد خیلی راحت اومد اون پشت به خدا قسم اگر دروغ بگم من فقط بهش نگاه میکردم و اون حرف میزد خیلی راحت انگار که 20 ساله که با هم رفاقت داریم دستم رو گرفت توی دستش گرمای دستش داشت اعصابم رو بهم میریخت برگشت گفت خوب چرا اینقدر ناز داری اسمت چیه سکوتم شکست با هم صحبت کردیم فقط میخواستم که یه کاری کنم بره چون داشتم میدیدم که بابام با مادرم دارن از پایین میان گفت من میرم بیا فلان جا کارت دارم اون روز هم گذشت و من نرفتم فرداش منو دید کلی دعوا کرد با من که چرا منو سر کار گذاشتی و نیومدی خلاصه ابرو ی منو توی کوچه برد گفت شماره بهم بده یه جوری پیچش دادم شماره خونه خودش رو به من داد نمیخواستم بهش زنگ بزنم ولی تنهای بدجوری منو گرفته بود .بهش زنگ زدم چند ماهی به همین شکل بود روزی یه بار از محل کارم بهش زنگ میزدم تا یه روز منو به خونه خواهر بزرگش دعوت کرد خیلی خجالت کشیدم و لی اون خیلی راحت بود از اون روز به بعد دیدم نم نم خیلی دارم بهش عادت میکنم دوری اون داره منو دیوونه میکنه این ماجرا چهار سال طول کشید چهار سال عاشقش بودم یه روز دلم رو زدم به دریا بهش گفتم من اگه بخوام بیام تو رو بگیرم تو چیکار میکنی گفت من با کله میگم بله خیلی حال کردم خونه که داشتم کار هم داشتم خوب دیگه چیزی کم نبود که فقط میموند بابام و مادرم
. راضی شدن بلاخره دیگه قرار شد سه شنبه بریم شب خونه دختره با خانوادش صحبت کنیم .دوشنبه که شد حالم خیلی بد بود خیلی هیجان داشتم منتظر تلفنش بودم تلفن زنگ خورد سلام علی اقا... سلام شما ..من مهران هستم اگرامکان داشته باشه میخوام با شما یه صحبتی کنم بله بفرمایید والا اینجا نمیشه باید باشه کجا فلان پارک ساعت 7 صبح فردا باشه حتمنا میام ........
?
خیلی اعصابم راحت بود اینم بدترش کرد تا صبح بیدارم بودم زود تر رفتم تا کارش زود تر تموم بشه برگردم خونه از در پارک که رفتم تو دیدم یکی داره میاد طرفم انگار منو میشناسه سلام علی اقا سلام کردم و نشستم خوب بفرمایید با من چیکار داشتین به من گفت شما با صاحب این عکس چه نصبتی دارین(عکس فرشته بود دوستم ) من عکس شما رو توی کیف اون پیدا کردم وچون شمارو با رضا یه بار دیده بودم شماره شما رو ازاون گرفتم میخوام بدونم شما با اون رفاقت دارین گفتم اره قرار ازدواج کنیم.یک دفعه جا خورد و خیلی ناراحت شد گفت چند وقت میشه که باهاش رفاقت داری گفتم حدود چهار سال بعد زد زیر گریه بد جوری گریه میکرد خیلی دلم براش سوخت گفتم چرا گریه میکنی گفت اگر بهت بگم تو هم گریه میکنی گفتم چی رو؟گفت فرشته دیروز که اومده بود خونه پیش من عکست رو از توی کیفش پیدا کردم بهش که گفتم گفت داداشش هستی
ای خدا دنیا سرم خراب شدچند ساعت ساکت بودم بهش گفتم خوب ادامه بده گفت الان سه ساله که با هم هستیم خیلی دوستش دارم بهش گفتم میدونی درباره کی داری صحبت میکنی من امشب قراره برم خواستگاریش گفت باور نداری دوساعت دیگه همین جا باهاش قرار دارم هنوز باورم نشده بود بدترین لحظات عمرم بود اون دوساعت رفتم ته پارک نشستم تا ببینم چی میگه توی فکر خودم بودم دیدم از در جنوبی پارک داره میاد تو گریه داشت چشم ها م رو کور میکرد خیلی راحت باهاش دست داد و کنارش نشست .وقتی که گرم صحبت بود رفتم خیلی یواش کنارش نشستم وقتی که منو دید نفسش بند اومد فقط یک کلمه بهش گفتم چرا چهار سال با من بازی کردی اجازه ندادم ادامه بده رفتم خدا شاهده بدترین لحظات زندگیم بود چند ماه حالم بد بود تا تونستم فراموشش کنم من موندم یک سری خاطره خوب و یک خاطره به اسم خیانت حالا از همه جور دختر حالم بهم میخوره چون همشون مثل هم هستن دروغ گو فقط بخاطر اینکه خرجشون رو بدی باهات رفاقت میکنن
این بود داستان علی حالا اگر شما جای اون بودین چیکار میکردین ؟من یه شعار بزرگ برا ی خودم دارم به شما هم میگم به علی که الان کنارم نشسته هم میگم :::::

هیچ کس لیاقت قلب پاک و قنشگ یه پسر رو نداره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط > حامد حبیبی <  |